|
بگذار اعتراف كنم بگذار به اعماق سياهي ها اعتراف كنم بگذار به هستي و نيستي در اشتراك هيچي اعتراف كنم بگذار به افقهاي دور دست اعتراف كنم بگذار به حجمهاي پوشالي و عشقهای خیالی اعتراف كنم بگذار به پيچ پيچكها و پيچيدگي دلها اعتراف كنم بگذار به شرارت مردابها در پس نجابت آبها اعتراف كنم بگذار به نديده ها، در وراي ديده ها اعتراف كنم بگذار به فرياد سكوت و شعرهاي كبود اعتراف كنم بگذار به باور نبودنت در کنار خاطرات بودنت اعتراف کنم بگذار اعتراف كنم... مهسا
چه خوب یادم است که چگونه پا به زندگیم گذاشتی. چه خوب یادم است که دم از نا امیدی زدی. چه خوب یادم است که گفتی تاب ماندن در این دنیای دور از انسانیت را نداری. و چه خوب یادم است که گفتی، دقیقا گفتی که وعده داده شده که زندگیت تغییر خواهد کرد، گفتی این وعده، وعدهء محبوبمان جمال مبارک بوده است، و گفتی تو همان وعده هستی، تو همان امیدی... و تو همان هدیهء جمال مبارکی... چه خوب یادم است که دو سال رابطه مان چقدر بالا و پایین شد. چه خوب یادم است که چقدر لحظه های خوب و بد داشتیم، چه خوب یادم است که چقدر خنده ها و گریه های تلخ و شیرین داشتیم، اما با هم و در کنار هم... چه خوب یادم است که چقدر احساسمان پاک بود. خالص بود. سرشار از عشق بود... چه وعده و وعیدها که ندادیم، چه قول و قرار ها که نگذاشتیم و چه عهد و پیمان ها که نبستیم... نمی خواهم از آن دو سال بیش از این بگویم چون تمام تقدسش خدشه دار می شود، چون تمام پاکیش از میان می رود، و چون عشق در کلمه وصف نمی شود تمام بهایش بی معنی می شود... امروز دقیقا هشت ماه و نه روز است که دیگر آن ارتباط پاک وجود خارجی ندارد. آن کلمات مقدس، آن همه احساس، آن همه عشق... هیچ کدام، هیچکدامشان وجود ندارند... ذهنم متلاشی شده، احساسم لگدمال شده، و قلبم ، قلبم... از آن دیگر چیزی نمانده... یادم است که به او گفتم ارزشها و مفاهیم در ذهنم نابود شده، گفتم هر آنچه در ذهنم بود زیر سوال رفته، و هر آنچه باور و اعتقادم بود اثری از آن نمانده جز کوهی از درد... اما او باز هم منظورم را نفهمید و شاید هم خودش خواست که نفهمد... عشق، صداقت، گذشت، ابد، پرواز، فداکاری، قضاوت، انصاف، جمال مبارک، عشق، ابد،عشق، ابد، عشق، ابد، ابد، ابد... تک تک این کلمات، برایم یک دنیا ارزش بود، برایم مقدس بود، برایم زندگی بود... اما امروز ... امروز گنگم ، گنگم از اینکه ... جمال مبارک، هدیه ات را پس دادند... مهسا
برخاستم سر انجام از آن كابوس تلخ و خواب هر چند به در شد در اين ره، عمري از شباب خوردم فريب و حيلهء عشق به ظاهر ناب ليكن خطا رفته را هست مجال رجعت به صواب آن بتي كه مي ديدم، دريغا نبود چيزي به جز سراب به زير گوشت، به نجوا مي گويم كه كس نداند، عشقمان خراب كردي، خراب سخنت حق بود كه: عشق حقيقي در اين هستي هستي كش، هست ناياب پس چرا به زير گوشم مي خواندي، که عشق پاكم را درياب؟ به خيال خود آمدي، با رفتنت كني ثواب ليك ندانستي به يادگار گذاشتي در وجودم هزارويك سوال بي جواب! مهسا
یه زمونی واسه من خدا بودی، از
بدیها، اون زمون جدا بودی یه زمون،
برای افسانهء عشق، واسه من
اول و انتها بودی یه زمون، دستای تو پل رسیدن و می ساخت ذره ذره، دلم معنی عشق و می شناخت یه زمون، دار و ندارم تو بودی هست و تنها انتظارم تو بودی دیگه نیستی اونی که واسش می مردم یه روزی پشیمونم که چرا دل به تو دادم یه روزی تو مثل یه موج ساحل، من تورو دریا می دیدم تو یه کلبهء محقر، من تورو دنیا می دیدم با نگاهی توی چشمات، دنیا از چشمام میافتاد شاید این گناه من بود، تورو اشتباه می دیدم اگه اون روز توی چشمات، رقص نیرنگ و می دیدم اگه آوای دروغ و توی حرفات می شنیدم! شاید هرگز تو خیالم بتی از تو نمی ساختم شاید هرگز، من ساده دل و آسون نمی باختم دیگه نیستی اونی که واسش می مردم یه روزی پشیمونم که چرا دل به تو دادم یه روزی...!
پدرم حق می گفت: "زندگی را دریاب، زندگی ای کاش نیست" و من چه احمقانه به فراموشی سپردم پندش را، و چه کودکانه به بازی گرفته شد قلبم. چه ساده باور کردم، و چه کودکانه رام شدم، چه کودکانه دل باختم، و چه ساده خام شدم. چه راحت با من بازی شد به همان سان که با کلمات، و چه ساده احساسم را به سخره گرفت، به همان سان که عشقم را. و چه زیرکانه باورم را گرفت، و چه غریبانه زخمهایی ابدی بر روحم انگاشت. و من امروز چه پنهانی صورتم را با اشک می شویم، و چه ناباورانه می گویم ای کاش...! مهسا
دلم خون است بی تو یاور من فدای چشم بازت خواهر من فدای آن بزرگی و شهامت فدای خون سرخت یاور من فدای آن نگاه پاک و معصوم که خیره گشته بر نامردمی ها فدای دیده ات، ای سبز مظلوم! سپر کردی تو سینه بر بدیها بخواب آرام، تو ای سبزینترین سرخ گل بی خار و آزاده، چو گل رخ نمی ماند زمانه این چنین ای سبز خواهر که دشمن رو سیه می گردد آخر و لیکن موج سبز، صد خنده بر رخ مهسا
دل چه بی پرواست امشب، یار من اندرون سینه ام بلواست امشب، یار من موج سبزم در پی حق بود لیک سبز من، آغشته اندر خون دریاست، یار من آنکه موج سبز من، سرخ می کند اندرون سینه اش سنگ است و بی تقواست، یار من گر خس و خاشاک، این موج سبزم است آرزوی بودنش در دل، چو رویاست، یار من موج سبز، گر بر سر بام و فلک، الله و اکبر می کند چرخ گردون، شاهد این شور و غوغاست یار من عاقبت، حق است که بر باطل، چیره می شود موج سبزم، در پی این عاقبت، قاهر میدان فرداست، یار من مهسا
چه تلخ است شنیدن پیغام تبریک تولد از زبان کسی که ادعای عشقی ابدی داشت، اما امروز تبریکش را به زبان خود نمی گوید که مبادا معشوقش فکر بازگشت او را کند! بازگشت؟ بازگشت به کجا؟؟؟ همان روزی که رفتی، رفتنت برایم، برای همیشه بود، پس نگران نباش، و همانگونه که همیشه آرزویش را داشتی زندگی کن، و همانطور که حضورت را از زندگی ام پاک کردی، اسمم را نیز برای همیشه از زندگیت پاک کن، اما من تا آن روزی که وعدهء قضاوت محبوب عادلت را دادی، منتظر خواهم ماند، تا به قضاوت پر پر شدنم به دست تو بنشیند، فقط به امید آن روز است که زنده ام و نفس می کشم، و تولد جدیدم را نظاره می کنم! این متن فقط برای توست، چون آنقدر شهامتش را دارم که بگویم برگرفته از زندگی حقیقی ام است، نه تخیلات ذهنی نگارنده! تولد اشکها و تنهایی هایم مبارک! مهسا
من سردم است و چه آهسته می زند، نبضم مهسا
در هر ملتی با توجه به تمدن و فرهنگ نهادینه شده در مرز و بوم آن ، رفتارهایی در قالب ارزش و هنجار در درونش ریشه می افکند که برخی از آنها ممکن است ارزشی نادرست باشد که فقط بنا به اینکه به نوعی در فرهنگ و تربیت آن ملت ریشه دوانده، نسل به نسل منتقل گشته و در واقع به یک ارزش در زندگی خانواده ها تبدیل شده است. پس با توجه به شرایط مذکور و پیامدهای آن آیا عاقلانه تر نمی باشد که والدین از همان ابتدای امر بدون واهمه از ارزشهای نادرستی که در اذهانشان شکل گرفته به آموزش و تربیت صحیح فرزندانشان در زمینهء مسائل جنسی در کنار سایر امور تربیتی بپردازند؟ مهسا
|
About |